روزمرگی های مد ( MED )
چهارشنبه 5 بهمن 1384 ساعت 04:16 ب.ظ

همه ما وقتی بچه بودیم با این سوال از اطرافیان زیاد مواجه می شدیم که : دوس داری وقتی بزرگ شدی چه کاره بشی ؟ توی مدرسه هم توی راجع به ین موضوع انشاء زیاد نوشتیم . هر کی رو هم میدیدی یا می خواست مهندس بشه یا دکتر یا خلبان ، من اما اصلا دلم نمی خواست هیچ کدوم از اینا بشم .

از دکترها که متنفر بودم ، از بسکه تو بچگی مریض شدم و آمپول خوردم یه جورایی تشنه بودم به خونِ هر چی دکتره . (شاید باور نکنین ولی همین الان هم از آمپول می ترسم ، اگه هم مریض بشم محاله آمپول بزنم .) مهندس یا خلبان شدن رو هم که کلآ بی خیال بودم . ولی آرزوی دست نیافتنی من توی بچگی این بود که یه روزی راننده کامیون بشم !!

 نمی دونم باورش سخته یا آسون ولی این آرزویی بود که تمامِ بچگیه منو با خودش برده بود . همه بازیهام اگه نگم ، ولی هشتاد درصد بازی های بچگیم حول همین قضیه می گشت . یادمه از یه سینی بزرگ به عنوان فرمون کامیون استفاده می کردم و از دو تا پشتی به عنوان صندلی کامیون . من نقش راننده رو داشتم و پسر خالم هم همیشه با فلاسک چای ، دو تا لیوان و به دستمال نقش شاگرد راننده رو بازی می کرد . و تو اون جاده های خیالی کودکی از چه حادثه های وحشتناکی به طرز معجزه آسایی جونِ سالم بدر می بردیم . چه اتفاقاتی که برامون نمی افتاد ، از گیر کردن توی برف تا حمله گرگها و دزدا و خراب شدن ماشین . که همش هم ختم به خیر میشد .

الان هم هر چی فکر می کنم نمی فهمم که این آرزو از کجا به کله من افتاد یا جرقه این کار کجا زده شد . در هر حال با بالا تر رفتن سن دیگه این آرزو هم از سر من افتاد . ولی همین الان هم عاشق رانندگی توی جاده ام اونم توی شب و تنهایی .

توی یه مقطعی هم خیلی دلم می خواست یه قاتل حرفه ای بشم که خدا رو شکر تا اومدم بهش فکر کنم از سرم افتاد . پس با این حساب من توی زندگی یه آدم شکست خورده به حساب میام چون به هیچ کدوم از آرزوهام نرسیدم ... !!

پ.ن.1 : طنز دوشنبه و سه شنبه شب " برره " فوق العاده بود . یه طنز اجتماعی قوی با لایه های پنهان و آشکار زیاد .(چی شد؟)

پ.ن.2 : برنامه این هفته " نود " هم فوق العاده بود . عجب جونوریه این فردوسی پور .

پ.ن.3 : بارون این دو سه روزه اصفهان از اون بارونایه که همیشه آدم آرزوشو می کنه . خدا که داره اساسی حال میده .

پ.ن.4 : دیروز با خانومی رفتیم یه جایی که اون قدیما زیاد میرفتیم . زنده شدن خاطرات ، بارون ، یه هوای تمیزو عالی و یه عالمه چیزِ دیگه باعث شد کلی حالم رو به راه بشه .