X
تبلیغات
رایتل
روزمرگی های مد ( MED )
پنج‌شنبه 11 بهمن 1386 ساعت 05:08 ب.ظ
یکی از اون شبهایی که هوای اصفهان به شدت سرد شده بود (همین چند وقت پیش) و هر شب برف میبارید، قبل از خواب رفتم دم پنجره تا منظره بارش برف توی حیاط خونه رو تماشا کنم. حس آرامش خیلی خوبی داره، مخصوصآ اون وقت شب، تاریکی و سکوت و برف.

به دونه های برف خیره شده بودم که یه مرتبه دیدم دو تا دایره کوچیک گوشه حیاط داره برق میزنه. هر چی دقت کردم متوجه نشدم چیه. چون همه چراغها هم خاموش بود. رفتم توی حیاط، چراغ رو روشن کردم، دیدم اون اجسام براق یه جفت چشم متعلق به گربه سیاه بوده که توی تاریکی برق میزده. گربه گوشه حیاط کنج دیوار کز کرده بود و یه کم برف هم روش نشسته بود. معلوم بود مدتی هست که اینجا نشسته. اول خواستم برم جلو ولی فکر کردم شاید بترسه و فرار کنه. رفتم از یخچال یه کم گوشت مرغ آوردم، گذاشتم جلوش. اول با ترس و لرز و احتیاط و بعد با ولع و بی خیال شروع به خوردن کرد. همین طور که داشت گوشتها رو میخورد، خیلی آروم بهش نزدیک شدم و دست کشیدم روی کمرش. باز اولش ترسید ولی خیلی زود اعتمادش جلب شد، با یه تیکه گوشت دیگه. یه کم نوازشش کردم تا غذاش تموم شد و همون جا روی برفها دراز کشید.
 
خودم به شدت سردم شده بود و میخواستم برگردم تو اتاق، ولی دلم نمی اومد توی اون هوای سرد میون برفها ولش کنم. از طرفی نمیتونستم ببرمش توی خونه، چون خونم مباح میشد. در واقع نیازی هم نبود، چون توی حیاط ما یه انباری هست که شوفاژ هم داره و گرمه. یه کارتن پیدا کردم، کف کارتن رو روزنامه باطله پهن کردم. (نمیدونستم کار درستی دارم میکنم یا نه، چون تا حالا هیچ حیون خونگی جز طوطی نداشتم، ولی فکر کردم اگه زیرش نرمتر باشه، راحت تر بخوابه) گربه رو که حالا باز گوشه حیاط کز کرده بود با احتیاط بلند کردم و گذاشتم توی کارتن.جالب بود که اصلآ نترسید، در حالی که به نظر نمیرسید گربه خونگی باشه که به آدمها عادت دارن. کارتن رو هم بردم گذاشتم توی انباری کنار شوفاژ. صبح که رفتم سراغش دیدم بیداره و داره توی کارتن دور خودش می چرخه. چون کارتن بلند بود، نتونسته ازش خارج بشه. آوردمش بیرون، باز بهش غذا دادم و روی کمرش دست کشیدم، چون یه جایی خونده بودم گربه ها این کار رو خیلی دوست دارن. وقتی غذاش تموم شد یه کم توی حیاط روی برفها بازی کرد و بعدش رفت. از اون موقع هر روز میاد توی حیاط، و تا بهش غذا ندم و نوازشش نکنم، نمیره. بعضی شبها هم میاد پشت پنجره اونقدر صدا میکنه تا برم در انباری رو براش باز کنم و بره اونجا بخوابه. خلاصه که کلی با هم رفیق شدیم.

عجیب اینجاست که یه جور احساس مسئولیت نسبت بهش دارم، اگه یه روز نیاد نگرانش میشم. برای خودم هم حس خوبی ایجاد میکنه. اینکه بهش غذا بدم، جای خواب مناسب براش درست کنم، نمی دونم. اصلآ سر در نمیارم چیه. تا حالا همچین حسی نسبت به یه حیون نداشتم. اونوقت هم که طوطی داشتم (دائیم از هند آورده بود) خیلی کوچیک بودم برا اینکه بتونم همچین حسی رو درک کنم.

حالا راستش چند تا سوال دارم که ممنون میشم اونایی که گربه دارن یا از گربه داری (عجب اصطلاحی شد، گربه داری) اطلاع دارن کمک کنن.

1) خیلی دلم میخواد بشورمش، اینجوری وقتی بهش دست میزنم تا دستم رو ضد عفونی نکنم دلم نمیاد به چیزی دست بزنم، ولی میترسم خوشش نیاد یا فرار کنه یا اصلآ گازم بگیره. نمیدونم گربه ها کلآ از آبتنی خوششون میاد یا نه؟ اگه بخوام بشورمش از چی باید استفاده کنم؟ آیا شامپو بدن برای این کار مناسبه یا اینکه مایع پاک کننده خاصی برای گربه ها (یا کلآ حیوانات) وجود داره؟

2) گاهی وقتا میاد توی حیاط، هی صدا میکنه (در حالی که گرسنه نیست و غذاش رو خورده)، دمش رو به صورت عمودی بالا میگیره و هی خودش رو میماله به یوار یا سنگهای لب ایوان. این چی معنی میده؟ مخصوصآ اون حالت دمش که فکر میکنم یه حالت خاص باشه. شاید به چیزی نیاز داره ولی نمیفهمم چیه!!

اگه کسی اطلاعاتی داره لطفآ کمک کنه تا منم بتونم متعاقبآ به این گربه کمک کنم. البته ابن رو هم باید در نظر بگیرین که گربه خونگی نیست و به اصطلاح گربه خیابونیه. ممنون میشم اگه کمک کنین. مخصوصآ راوی جان که میدونم خودش تا همین چند وقت پیش از 5-6 تا گربه نگهداری میکرد.