X
تبلیغات
رایتل
روزمرگی های مد ( MED )
شنبه 11 آذر 1385 ساعت 06:20 ب.ظ
از بچگی همیشه دوست داشتم خاطراتم رو یه جایی بنویسم . توی دوران راهنمایی یه معلم ادبیات داشتیم که نگارش رو خیلی خوب بهمون یاد میداد . همیشه موضوعهای متفاوت و جالبی رو برا انشاهای کلاسی انتخاب میکرد . یه بار داستان برامون میگفت و ازمون میخواست تا اون داستان رو با نثر خودمون بنویسیم . یه بار برامون نوار قصه میذاشت و اجازه نمیداد نوار تموم بشه ، بعد از ما میخواست به سلیقه خودمون اون قصه رو تمومش کنیم . یه چیزه دیگه هم که بهمون یاد داد نوشتن خاطرات روزانه بود . تقریبآ از همون موقع بود که به این کار علاقه مند شدم . هنوز هم دفتر خاطرات اون سال و سالهای دبیرستانم رو دارم و گاهی بهشون سر میزنم .

از وقتی توی اینترنت با وبلاگ آشنا شدم رفتم تو این فکر که یه وبلاگ برا خودم درست کنم و یه سری از اتفاقاتی رو که برام می افته توش بنویسم ( البته اونایش که خیلی شخصی نیست رو ). کلی وقت طول کشید تا این وبلاگ رو بالاخره راه انداختم . سالروز تولد این وبلاگ هم دقیقآ مصادف شد روز جشن عقد من و خانومی . البته این یه تصادف نبود و از قبل براش برنامه ریزی کرده بودم . اول قرار بود با خانومی با هم اینجا بنویسیم که خب بعدآ به یه دلایلی فقط من این کارو کردم .

الان دقیقآ یک سال از اون روز میگذره . 11 آذر 1384 . با آدمای جدیدی توی این محیط آشنا شدم ، آدمایی که توی دنیای واقعی امکان آشنا شدن باهاشون تقریبآ غیر ممکن بود چون اغلب این آدما خارج از ایران و هر کدوم یه گوشه دنیا زندگی میکنن . نوشتیم ، از اتفاقات خوب ، از اتفاقات بد ، خوندیم و با خوشحالی دوستان شاد و با ناراحتیشون غصه دار شدیم . اعتراض کردیم ، اعتماد کردیم ، خندیدیم ، گریه کردیم ، خاطراتمون رو ثبت کردیم و با دیگران به اشتراک گذاشتیم . خاطرات بقیه رو خوندیم و بهشون تبریک گفتیم یا دلداری دادیم . با کلی عقاید جدید آشنا شدیم که با بعضی هاش موافق و با بعضی هاش مخالف بودیم . کلی چیز یاد گرفتیم ، با شیوه زندگی ایرانیا توی کشورهای مختلف آشنا شدیم ، تصمیم گرفتیم ، منصرف شدیم . دل بستیم ، نا امید شدیم و در کل یکسال با آدمای حقیقی توی دنیای مجازی "زندگی" کردیم .

امروز رفتم و تمام آرشیو وبلاگ رو توی این یه سال خوندم . کلی خاطره خوب و بد برام زنده شد .خاطرات خوب که همیشه لذت بخش هستن ولی حتی خاطرات بد هم وقتی مشمول مرور زمان میشن دیگه اون تلخی اولیه رو از دست میدن و یادآوریشون دیگه زیاد آدمو اذیت نمیکنه . خیلی خوشحالم که اینجا رو دارم ، جایی برای ثبت زندگی و به اشتراک گذاشتنش با مردم دنیای مجازی . نمیدونم عمر این وبلاگ به چند سالگی میرسه ، فقط اینو میدونم که در حال حاضر اصلآ قصد تعطیل کردنش رو ندارم و تصمیم دارم تا وقتی زندگیم اونقدر یکنواخت نشده که هیچ اتفاقی توش نیافته به نوشتن ادامه بدم .

اینجا فقط و فقط برای دل خودم مینویسم ، همین . چون نه زندگیم اونقدر جذابه که بقیه از خوندن اتفاقاتش لذت ببرن ، نه اینکه اونقدر اطلاعات دارم که بخوام چیزی به شماها یاد بدم . فقط و فقط برای دل خودم می نویسم . حالا توی این راه اگه کسی هم بیاد اینجا و مطالبم رو بخونه و نظر بده ، کلی انرژی مثبت منتقل میکنه که باعث دلگرمیه . ( میدونم که گفتم برا دل خودم مینویسم ولی این حقیقته که هر کامنتی آدمو دلگرم به ادامه نوشتن میکنه ، دلیلش رو هم واقعآ نمیدونم .)

دوستای زیادی به من کمک کردن تا تونستم توی این مسر راه بیفتم و این برای من که از وبلاگ نویسی چیزه زیادی سرم نمی شد کمک خیلی بزرگی بود . واقعآ نمیشه اسم برد ولی اگه یه نگاه به همین لینک دوستان که این بغل هست بندازید ، اسم اکثرشون رو میتونید ببینید . از همه کسایی که توی این یکسال چه به من کمک فکری کردن ، چه کمک وبلاگی کردن ( برای وقتایی که اینجا دچار مشکل میشد و من میموندم توی گِل که چه جوری حلش کنم ) ، چه اونایی که به مطالب لینک دادن ، چه اونایی که نظر دادن و حتی اونایی که فقط اینجا رو میخوندن ممنون و متشکرم .
 
امیدوارم این تجربه یکساله بتونه توی بهتر کردن حال و هوای این وبلاگ کمک کنه .

پ.ن.1 : فکر میکنم دیگه وقتشه این قالب رو عوض کنم . چرا شما کسی رو به من معرفی نمیکنید که بتونه برام یه قالب طراحی کنه ؟ شاید به عنوان کادوی تولد این وبلاگ ، کسی بتونه یه قالب خوشکل بهش هدیه بده .
 
پ.ن.۲ : امروز (یکشنبه) برای دومین بار توی امسال اینجا برف اومد . توی این ۲۵-۲۶ سالی که توی اصفهان زندگی میکنم تا حالا یاد ندارم توی پاییز برف اومده باشه ، اونم دوبار . الان هوای اصفهان از تورنتو سردتره ، قابل توجه تهرانتویی عزیز . در ضمن امروز ما هم اینجا ویندچیل داشتیم . اینم دو تا عکس برفی .