روزمرگی های مد ( MED  )

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 14 خرداد 1387 ساعت 01:40 AM
In post ro daram ba mobile minevisam. Irancell age khat dehish toop nabashe, interneti ke roye khathash hast kheili mofide. kheili vaqte ye khate Irancell gereftam vali taze daram ba internetesh kar mikonam. va in avalin bare daram bahash matlab mizaram to weblogam. faqat nemidonam chejori bayad FARSI benevisam. sorry, in faqat ye test bod.
جمعه 16 فروردین 1387 ساعت 01:39 AM
سال نحس 86 حتی توی آخرین روزش، دست نحسش رو از سر خانواده ما بر نداشت. 29 اسفند 86، ساعات میانی روز، نزدیکی بندرعباس، تصادف وحشتناکی دختر 27 ساله ای رو از خانواده ما گرفت و مادرش رو با پایی که از چندین جا شکسته و در حالت اغما راهی بیمارستان کرد.از لحاظ ژنتیکی اون دختر، دختر خاله من نبود، اما از نظر روابط خانوادگی، رفت و آمد زیاد و مسافرتهایی که با هم میرفتیم، حکم دختر خاله رو برای من داشت.

نمیدونم راننده اون پرایدی که بدون توجه به سمت چپ برای سبقت گرفتن از مسیرش منحرف شده بود و این تصادف وحشتناک رو بوجود آورده بود (که قطعآ خودش هم شاهدش بوده و البته فرار کرده) حالا شبها چطوری میخوابه؟ گر چه در واقع زیاد هم اهمیت نداره، فرزانه دیگه رفته و خدا میدونه توی اون لحظات پدرش، خواهرش و برادراش چی کشیدن؟ و البته مادرش که وقتی می فهمه دخترش از دست رفته که اون رو به خاک سپرده بودن و مراسم هفته هم تمام شده بوده. بدتر از همه اینکه این حادثه موقعی اتفاق می افته که تمام مملکت توی تعطیلی به سر میبرد. انتقال جسد از بندرعباس به تهران با هواپیما (دقیقآ به خاطر همین تعطیلات) 4 روز طول کشید و این در حال بود خیلی از افراد مسئول رو فقط توی خونه هاشون یا توی عید دیدنی پیدا میکردن، برای فقط برای اینکه پای یک ورقه رو امضا کنن.

نمیخوام غر بزنم (گر چه فکر میکنم از اول این پست تا حالا داشتم همین کار رو میکردم، ولی شما به عنوان درد و دل بخونین) ولی چرا باید جاده بندرعباس که مهمترین جاده ترانزیتی ایرانه و مدام ماشین های سنگین توی این جاده تردد دارن، باید یک بانده باشه و در عوض جاده اصفهان به نطنز، اتوبان؟ و البته سوال خیلی بی ربطیه اگه بپرسم پس این همه پول نفت کجا میره؟ قطعآ مردمی توی فلسطین و لبنان و جدیدآ عراق هستن که از هر نظر به مردم ایران ارجحیت دارن.

سال نوی ما مبارک نبود، بلعکس، خیلی هم نا میمون و نا مبارک بود. خدا به خیر بگذرونه. ولی امیدوارم برای تمام خواننده های اینجا سال 87 سال خوبی باشه و همه در کنار اعضای خانواده سال خوبی رو سپری کنن.  
چهارشنبه 8 اسفند 1386 ساعت 7:27 PM
به رسم 28 سال اخیر، امروز باز هم روز تولدمه. 8 اسفند. مامانم میگه اون سالی هم که به دنیا اومدی 8 اسفند 4 شنبه بود، حالا امسال هم 4شنبه شده. گرچه نمیشه به فال نیک گرفت. یعنی فالی نیست که بخواد نیک باشه یا شر.

یادم نمیاد روز تولدم روز خوبی از آب در اومده باشه، اونوقت که بچه بودم چرا، بالاخره به بچه ها تو جشن تولد (که هر سال برام میگرفتن) خوش میگذره. اما این 3-4 سال اخیر دیگه شاهکار بوده. هر سال بدتر از پارسال. امسال که دیگه نور علی نور. هیچ موقع تو زندگیم اینقدر درگیر و گرفتار نبودم.
 
یه نمونش اینکه یه چک دارم برا 12 اسفند، 16 میلیون، الان تو حسابم 500 هزار تومن ندارم. دیگه خودتون تا ته خط رو برید. آخر سال هم هست و هم بانکها و هم کاسبها حسابهاشون رو بستن. از کی باید بگیرم خدا میدونه. اصلآ هم راه نداره که چک رو پاس نکنم یا بندازم برا بعد از عید. احتمالآ سال رو توی زندان تحویل بکنم.
 
تازه این فقط یه نمونش بود. خدا به خیر بگذرونه. همیشه روزهای آخر سال روزای بدی از آب در میاد، کسی میدونه چرا؟
پنجشنبه 11 بهمن 1386 ساعت 5:08 PM
یکی از اون شبهایی که هوای اصفهان به شدت سرد شده بود (همین چند وقت پیش) و هر شب برف میبارید، قبل از خواب رفتم دم پنجره تا منظره بارش برف توی حیاط خونه رو تماشا کنم. حس آرامش خیلی خوبی داره، مخصوصآ اون وقت شب، تاریکی و سکوت و برف.

به دونه های برف خیره شده بودم که یه مرتبه دیدم دو تا دایره کوچیک گوشه حیاط داره برق میزنه. هر چی دقت کردم متوجه نشدم چیه. چون همه چراغها هم خاموش بود. رفتم توی حیاط، چراغ رو روشن کردم، دیدم اون اجسام براق یه جفت چشم متعلق به گربه سیاه بوده که توی تاریکی برق میزده. گربه گوشه حیاط کنج دیوار کز کرده بود و یه کم برف هم روش نشسته بود. معلوم بود مدتی هست که اینجا نشسته. اول خواستم برم جلو ولی فکر کردم شاید بترسه و فرار کنه. رفتم از یخچال یه کم گوشت مرغ آوردم، گذاشتم جلوش. اول با ترس و لرز و احتیاط و بعد با ولع و بی خیال شروع به خوردن کرد. همین طور که داشت گوشتها رو میخورد، خیلی آروم بهش نزدیک شدم و دست کشیدم روی کمرش. باز اولش ترسید ولی خیلی زود اعتمادش جلب شد، با یه تیکه گوشت دیگه. یه کم نوازشش کردم تا غذاش تموم شد و همون جا روی برفها دراز کشید.
 
خودم به شدت سردم شده بود و میخواستم برگردم تو اتاق، ولی دلم نمی اومد توی اون هوای سرد میون برفها ولش کنم. از طرفی نمیتونستم ببرمش توی خونه، چون خونم مباح میشد. در واقع نیازی هم نبود، چون توی حیاط ما یه انباری هست که شوفاژ هم داره و گرمه. یه کارتن پیدا کردم، کف کارتن رو روزنامه باطله پهن کردم. (نمیدونستم کار درستی دارم میکنم یا نه، چون تا حالا هیچ حیون خونگی جز طوطی نداشتم، ولی فکر کردم اگه زیرش نرمتر باشه، راحت تر بخوابه) گربه رو که حالا باز گوشه حیاط کز کرده بود با احتیاط بلند کردم و گذاشتم توی کارتن.جالب بود که اصلآ نترسید، در حالی که به نظر نمیرسید گربه خونگی باشه که به آدمها عادت دارن. کارتن رو هم بردم گذاشتم توی انباری کنار شوفاژ. صبح که رفتم سراغش دیدم بیداره و داره توی کارتن دور خودش می چرخه. چون کارتن بلند بود، نتونسته ازش خارج بشه. آوردمش بیرون، باز بهش غذا دادم و روی کمرش دست کشیدم، چون یه جایی خونده بودم گربه ها این کار رو خیلی دوست دارن. وقتی غذاش تموم شد یه کم توی حیاط روی برفها بازی کرد و بعدش رفت. از اون موقع هر روز میاد توی حیاط، و تا بهش غذا ندم و نوازشش نکنم، نمیره. بعضی شبها هم میاد پشت پنجره اونقدر صدا میکنه تا برم در انباری رو براش باز کنم و بره اونجا بخوابه. خلاصه که کلی با هم رفیق شدیم.

عجیب اینجاست که یه جور احساس مسئولیت نسبت بهش دارم، اگه یه روز نیاد نگرانش میشم. برای خودم هم حس خوبی ایجاد میکنه. اینکه بهش غذا بدم، جای خواب مناسب براش درست کنم، نمی دونم. اصلآ سر در نمیارم چیه. تا حالا همچین حسی نسبت به یه حیون نداشتم. اونوقت هم که طوطی داشتم (دائیم از هند آورده بود) خیلی کوچیک بودم برا اینکه بتونم همچین حسی رو درک کنم.

حالا راستش چند تا سوال دارم که ممنون میشم اونایی که گربه دارن یا از گربه داری (عجب اصطلاحی شد، گربه داری) اطلاع دارن کمک کنن.

1) خیلی دلم میخواد بشورمش، اینجوری وقتی بهش دست میزنم تا دستم رو ضد عفونی نکنم دلم نمیاد به چیزی دست بزنم، ولی میترسم خوشش نیاد یا فرار کنه یا اصلآ گازم بگیره. نمیدونم گربه ها کلآ از آبتنی خوششون میاد یا نه؟ اگه بخوام بشورمش از چی باید استفاده کنم؟ آیا شامپو بدن برای این کار مناسبه یا اینکه مایع پاک کننده خاصی برای گربه ها (یا کلآ حیوانات) وجود داره؟

2) گاهی وقتا میاد توی حیاط، هی صدا میکنه (در حالی که گرسنه نیست و غذاش رو خورده)، دمش رو به صورت عمودی بالا میگیره و هی خودش رو میماله به یوار یا سنگهای لب ایوان. این چی معنی میده؟ مخصوصآ اون حالت دمش که فکر میکنم یه حالت خاص باشه. شاید به چیزی نیاز داره ولی نمیفهمم چیه!!

اگه کسی اطلاعاتی داره لطفآ کمک کنه تا منم بتونم متعاقبآ به این گربه کمک کنم. البته ابن رو هم باید در نظر بگیرین که گربه خونگی نیست و به اصطلاح گربه خیابونیه. ممنون میشم اگه کمک کنین. مخصوصآ راوی جان که میدونم خودش تا همین چند وقت پیش از 5-6 تا گربه نگهداری میکرد.